اشعار و عاشقانه های حامد نیازی

تبلیغات




عاشقانه

پنجشنبه 30 دی 1395


 


روی من حساب کن
حساب و کتاب عاشقی مان را میگویم!
انگشت های گم شده را بین موهایم
بوسه های نداده و نگرفته را روی لبهایم
آغوش های کوتاه و کشدار را روی بازوانم
دوستت دارم های نیمه کاره را پشت پلک هایم
قدم زدن های عاشقانه،پاهایم!
و هر قدر عطر از تنت کم شده و نیست
روی تن شعر آلودم!
روی من حساب کن
حساب و کتاب عاشقی مان را میگویم!
من بدهکار خوبی ام
بیا تمامم را بردار جای طلبت،ببر!
بیا...

#حامد_نیازی




عاشقانه

پنجشنبه 30 دی 1395


 


میشود خواهش کنم کمی مرا بخواهی؟!
مرا بخواهی
به حدی که کف دستهایت دنبال خودم بگردم
ته چشمهای دریایی ات غرق شدنم را ببینم
مرا بخواه
به قدر یک بوسه ی کشدار گم شده در مه!
رقصیدن زیر باران
صدای پاهایمان کنار هم روی برف!
جای دوری نمیرود
مرا بخواه...
به اندازه ی کمی مردن در آغوشت!

#حامد_نیازی




عاشقانه

چهارشنبه 29 دی 1395


 


زمستان با تو یعنی،قرار است...
روبرویم بایستی و با چشمهای لعنتی ات گولم بزنی که بگویم
باشد،برو،فقط وای به حالت سرما بخوری!
زمستان یعنی سرفه کنی و بگویم من هم دوستت دارم!
زمستان یعنی تماشای بینی سرخ شده از سرمایت را با دنیا عوض نکنم
زمستان یعنی سرما هم،تماشا کردنت را از دهان نمی اندازد!
زمستان یعنی تا چشمهایت میگوید مرا ببوس لبهایم شکوفه دهد!
زمستان یعنی تو و چشم هایی شیرین تر از عسل!
زمستان یعنی...
باید چیزی در گوشت بگویم
سرت را که نزدیک آوردی
با اولین نفس
عطر تنت گیجم کند و به جای دوستت دارم بگویم برایت میمیرم!
زمستان یعنی
مرا بپوش،هوا سرد است!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

سه شنبه 28 دی 1395


 


یادت که نیست اما...
مثل هر روز روبرویم نشسته بودی
و مانند هر لحظه اش داشتم
حظ میبردمت که...
صدایت زدم!
ببخشید،قلم خدمتتان هست؟
انگار منتظر باشی گفتی همین یک مداد اما به کار نوشتن نمی آید ها...
گفتم اتفاقا...
طولانی ترین عاشقانه ام را برای تو نوشتم
با همان قلم که هر روز دور لب هایت می دوید!
دوستت دارم...
خواندی و زیباترین غزل ناسروده ی دنیا روی گونه هایت نقش بست!
من بیشتر!
یادت که نیست اما
شاعر خصوصی ات شدم
و شدی همه ی دنیایم!
یادت نیست که
دورت گشتن،به سرگیجه ی بعدش و افتادن در آغوشت می ارزید!
یادت نیست چون این رویایی ست که هر شب مرورش میکنم!
اگر امشب قدم رنجه کنید...
دلم برای سرگیجه سخت تنگ است!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

دوشنبه 27 دی 1395


 


دلم را کوک کن لطفا،
وقتی حسودی میکنم
وقتی میگویم کاش هیچکس تو را نمی دید!
زمانی که هر رنگی به تنت میپاشی میگویم زیباست ها؛ولی این نه!
دلم را کوک کن...
وقتی میگویم چقدر زیبایی و غمگین میشوم
وقتی عکس هایت را از شهر جمع میکنم
زمانی که به نسیم میگویم عطرت را ببرد با خود از این حوالی!
دلم را کوک کن...
وقتی دستت را همه جا سفت میگیرم
وقتی به عاشقانه هایم هم چپ چپ نگاه میکنم
زمانی که به خودم هم حسادتم میشود!
دلم را کوک کن...
با لبخند بیا نزدیکم؛
با پیشانی ات لبم را ببوس و بگو:
مال توام!
بخواهی ، نخواهی!
دل من ساده کوک میشود و تو خوب مرا بلدی...
پس لطفا دلم را کوک کن!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

یکشنبه 26 دی 1395


 


اصلا من کور رنگی دارم!
نه،نه!
شاید هم کمی بیشتر!
چه فرقی دارد رنگ چشمهایم روشن است یا نه وقتی...
تو امروز آبی بپوشی یا سرخابی،
من غرق میشوم!
شال روی خرمن طلایی ات انداخته باشی یا نه،
گم میشوم!
لب هایت در امتداد اسمم حرکت کنند و نکنند؛
میمیرم!
شاید هم...
ببینمت!
تو چرا هر لحظه تغییر میکنی؟
چرا هر لحظه زیباتر میشوی؟
انگار میخواهی ببینی چشم از این قاب عکس بر میدارم یا نه؟
ترانه ی بارانم...
بر نمی دارم!
نمی دارم!
نمی دارم!
حالا هم لطفا باز چشم غره برو و زیر لب بگو...
لجباز،جان به جانت هم کنم #اردی_بهشتی هستی!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

جمعه 24 دی 1395


 


این قصه نا تمام میماند!
آنقدر میماند تا یک روز دوست داشتنت دیگر در قلبم جا نشود،
با احساس درد چشم هایم را یک لحظه ببندم ، باز کنم و ببینم روی یک تخت
با کلی سیم و ماسک اکسیژن دراز کشیده ام و یک دو جین پرستار دورم را گرفته اند!
آنقدر این قصه نا تمام میماند تا برسی و از پشت شیشه نگاهم کنی و به دخترمان بگویی
مادر...
اگر پدرت چیزیش نباشه و واسه این پرستارا خودش و به غش و ضعف زده؛ خودم میکشمش!
این داستان آنقدر نا تمام میماند تا دکتر بگوید
ببخشید همراه این بیمار شمایید؟
بگویی بله!چیزی شده؟
بگوید نفس کیست؟
لپ هایت گل که انداخت بگویی
بلا به دور دکتر!من هستم!چطور؟
بعد با لبخند نوار قلبم را برایت پخش کنند که همه اش تو را صدا زده!
این قصه نا تمام میماند اگر این اتفاق
یک روز برایمان نیفتد!
جان نفس
یک #جمعه #عصرت را برای آخر این قصه ی نا تمام خالی کن!
جان نفس!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

پنجشنبه 23 دی 1395


 


پیرمرد ، پشت پیشخوان داروخانه
عینکش را تمیز میکرد،در باز شد،
خانمی با عصای چوبی زیبا
کفش های تمیز
مانتوی اتو کشیده
و شالی که مثل ابر زمستان،موج موج برف بر سر عروس زمین ریخته!!
وارد شد؛
سلامی کرد،دفترچه ی بیمه اش را به پیر مرد داد و
آرام و زیبا روی نیمکت چوبی منتظر نشست؛
دفتر چه باز شد،
پیر مرد اسم و فامیل را خواند و پشت
پنجره های عینکش رگبار گرفت!
با مکث زیاد...
دارو ها را آماده و
با چندین سال دوستت دارم نگفته مخلوط کرد!
با بغض صدایش زد!
پیر زن دارو ها را گرفت
تشکر کرد و رفت!
پیرمرد...
گوشی هدفونش را در گوش گذاشت و زمزمه کرد
"اگر برای ابد،هوای دیدن تو،نیفتد از سر من چه کنم؟"
آی تو اشک نریز صورتی بغض آلودم!
فقط یک خواب بود!
تو اینجایی و من این خواب را به پیچ و تاب موهای طلایی ات بافتم!
تمام شد!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

چهارشنبه 22 دی 1395


 


به یاد بیاور مرا
نه از روی عشق!
نه حتی از روی دلتنگی!
احتیاج به این درد کشیدن ها نیست که!
یک صبح سرد زمستان،از خواب بیدار شدی و دیدی ساعت،خیلی جلوتر از آنجاست که باید باشد!
زمانی که دیدی تا صبح بدون پتو خوابیده ای و با اولین عطسه هیچکس نگفت عافیت باشد!
وقتی عطر هل و دارچین نبود!
لباس هایت همچنان از دیروز کف اتاق چرخ میزدند!
طعم عطر نان گرم را که گم کردی!
جوراب هایت را که تا به تا پوشیدی!
کفش هایت که خاکی بود...
بدون مراقب خودت باش که از درب بیرون رفتی!
ماشینت که پنچر بود...
مرا به یاد بیاور لعنتی!
لازم به درد کشیدن نیست شلخته خانوم!
تو بی من...
همین هایی هستی،که خواندی؛
به جان تو!
به جان تو!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

چهارشنبه 22 دی 1395


 


بیا دو کلام حرف حساب بزنیم،
بگو خب!
راستش خیلی نگرانم
بیشتر شب ها در خواب...
تا اول رویایم پیاده می آیم و
کنار شب بو ها یواشکی کشیک میدهم!
بگو خب!
میخواهم ببینم تو را چه کسی به خواب من میرساند که هر شب...
یا انقدر زود میرسی که نمیفهمم،
یا انقدر دیر؛که نمیدانم!
نگرانم...
بگو خب!
خدا وکیلی کیست که تو را به خواب من میرساند؟!
شکاک وحسود نیستم،
دیوانه ام نیستم!
ولی عاشق...
چرا!
جان من بگو خب....

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

سه شنبه 21 دی 1395


 


عزیز تر از جان!
چند دقیقه حساب و کتاب این قبض های آب ،برق و گاز را رها کن
بیا کمی عطر تنت را بپاش به پیراهنم ببینم!
فکر کن؛بیایی بنشینی روی زانویم،دستت را دورم حلقه کنی و بگویی...
بفرمایید،امر دیگر؟
فکر کن بگویم
دیشب کابوس دیدم!
نمیدانی که اما دیشب در خوابم
یک "من" آنقدر تو را دوست داشت که از صبح تا شب،شب تا صبح،کارش شده بود دورت گشتن!
توی بلا گرفته هم آنقدر آن "من" را دوست داشتی که مدام بغلش میکردی،
گوشه ی لپش را میکشیدی و میگفتی...
ای جان...
فکر کن گوشه ی لپم را بکشی و بگویی ای جان...
فکر کن بگویی دیدم دیشب در خواب حرف میزدی...
با عجله میگویم
بله!
میدانی چه میگفتم!
میگفتم ای بمیری که اینطور دلبری میکنی!
ای بمیرم که اینطور برایت هلاکم!
تصدقت،آخر این چه عشقی ست که قرار است من حتی در خواب به خودم هم حسادت کنم!
فکر کن باز هم لپم را بکشی و بگویی...
ای جان!
حالا هم فکر کردن بس است،لبهایم میدانی کجاست یا...!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته




عاشقانه

یکشنبه 19 دی 1395


 


آفتاب که سر روی شانه ی مغرب گذاشت
برو پشت پنجره
درست همانجا که شانه به شانه،دانه های برف را از آغوش ابر،تا بوسه ی پیاده رو تماشا میکردیم!
چشمهایت را ببند و
با من سخن بگو؛
بگو دوستم داری...
از خاطراتمان بگو!
از عشق بازی های شورانگیز!
گرگم به هوا روی تخت خواب دو نفره!
از دکمه هایی که به جای باز شدن گم شد!
گره ی کور انگشت هایمان!
از بوسه های کش دار
چشم های خیره
از طعم گس بوسه ی پس از شراب!
سیگار گیج و مست بین لبهایمان!
کبودی و خنده ی از ته دل!
تو بگو و بگو و...
لبخند بزن!
حالا چشمهایت را اگر باز کنی؛
پنجره را خیس از عرق شرم میبینی
روی همین شیشه ی بخار گرفته ی هوس باز...
بنویس جایم خالی!
این وقت ها...
هنوز میتوانم یک بوسه،به زنجیر گلوبندت بیاویزم!
به همین محالی
به همین شیرینی!

#حامد_نیازی
#نامه_های_سوخته





نمایش صفحه ی 1 از 20
 
سلام رفقا
این وب تنها وب رسمیه منه
و بقیه وب ها و پیج ها فیک و تقلبی هستن
لطفا در صورت مشاهده پیج ها و وب های دیگه
اون هارو ریپورت کنید تا مسدود بشن
راه های ارتباطی
صفحه اینستاگرام من : حامد نیازی
کانال تلگرام من : دل کوک